تبليغاتX
زیر باران مرا ببوس
 

دراز کشيدم و به آسمون نگاه کردم.
ماه شبيه يه قاچ خربزه ی شيرين شده بود
ستاره ها هم عين ِ الماس می درخشيدن. مخصوصا يکيشون که نور و درخشِشِش اينقد زياد بود که چشمم رو ميزد.
اون لحظه يادِ بچگيام افتادم. یادِ يه سری چيزا که در حالتِ عادی کاملا فراموششون کرده بودم!
مثلا يادم افتاد که می‌گفتن: «هر کس شبا ستاره ها رو بشماره زود می ميره»
منم ميرفتم دم ِ پنجره ی آشپزخونه و ستاره ها رو ميشمردم.
يه شب چندين بار حسابشون کردم و هر دفه 40 تا شدن

نویسنده: سوفی
 

+ تاریخ: پنجشنبه 1386/07/19 | ساعت:  2:48 |  

نمیدونی چه لذتی داره که ساعت ۵ صبح موزیکِ گل و گلدون که با پیانو زده شده رو روشن کنی و با صدای بلند باهاش بخونی
عجب آرامش ِ دوست‌داشتنی‌ای داشتم
مرسی چرخ ِ گردون

وقتی چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد

نویسنده: سوفی
 

+ تاریخ: شنبه 1386/07/14 | ساعت:  8:46 |